سرگذشت های واقعی

متن مرتبط با «تاوان» در سایت سرگذشت های واقعی نوشته شده است

تاوان...!

  • نیلوبلاگ

    -من که از زندگی با پدرتون خیری ندیدم. این مرد بی همه چیز حتی به بچه های خودش هم رحم نمی کنه. خدا به زمین گرمش بزنه این مرد رو! همه جا تاریک بود. انگار برق رفته بود. صدای مادر را از آن اتاق می شنیدم که داشت پدرم را نفرین می کرد. لابد بازهم دیر کرده بود. کار هر شبش بود. نیمه های شب مست و لایعقل به خانه می آمد و همه را از خواب بیدار می کرد. نیامدنش یک دردسر داشت و آمدنش هزارتا. من و خواهرم آن روزها ی...

    ادامه مطلب