هوا بس ناجوانمردانه سرد بود. سرم را در گریبانم فرو برده و داشتم فاصله بین ایستگاه اتوبوس و خانه ام را که واقع در خیابان اصلی تهرانسر است، طی می کردم. دلمشغولی هایم را به ترتیب اولویت مرور می کردم و در کنج ذهنم می چیدم که یکباره سلامی دردمند رشته افکارم را گسست: «سلام دخترم. ما داریم برای یه خانواده آبرومند و مستضعف پول و یه سری لوازم دیگه جمع می کنیم. خدا نکنه یه آبرومند، تنگدست و نیازمند بشه. خیلی سخته. اگه بخوای می تونی کمک کنی. به خدا خیلی صواب داره!» نگاهی به سبدی که در دست زن بود انداختم. یک بسته دستمال کاغذی، یک بسته نان و چند خرت و پرت دیگر در آن دیده می شد. گفتم: «اتفاقا خیلی دلم می خواد بهتون کمک کنم اما چون خبرنگارم قبلش دوست دارم اعضای گروهتون رو ببینم و باهاشون حرف بزنم.» زن جوان با دستپاچگی گفت: «چه جالب! همیشه دلم می خواست از نزدیک با یه خبرنگار آشنا بشم. بااین وجود فقط من تنها نیستم که بتونم تصمیم گیری کنم. حتم دارم هیچ کدوم از اعضای گروهمون راضی به حرف زدن نمی شن چون دوست دارن گمنام بمونن.» به چهره زن که به شدت رو گرفته و صورتش را در میان چادر پوشانده بود طوری که فقط بینی و قسمت کمی از چشم هایش پیدا بود، زل زدم. کنجکاوی رهایم نمی کرد. می خواستم هر طور شده زن را به گفتگو راضی کنم. برای همین گفتم: «مطمئن باشین نام و نشانی کسی بدون موافقت خودش توی نشریه چاپ نمی شه. همین طور نام ونشونی شما. من چند روز قبل توی همین خیابون یه کم بالاتر شما رو دیدم. همین سبد دستتون بود. با همین وسایلی که داخلشه. منو یادتون می یاد؟ اون روز هم ازم درخواست کمک کردین! اون لحظه احساس کردم با یه انسان گرفتار و آبرومند طرفم. خیلی دلم می خواست باهاتون صحبت کنم و علت کارتون رو بدونم.» زن جوان که معلوم بود جا خورده گفت: «گفتم که، من خودم نیازی ندارم و این کار رو فقط برای اون خانواده نیازمند انجام می دم. شما هم برو و گیر نده. اصلا من از شما هیچ کمکی نمی خوام.» زن این را گفت و راهش را کشید که برو اما هنوز چند قدم بیشتر نرفته بود که بازگشت و با صدایی لرزان گفت: «آخه تو چی می فهمی که یه زن درمونده و مستاصل چی می کشه؟ منو با شیادای دیگه که از احساسات مردم سواستفاده می کنن مقایسه نکن. تو اصلا می تونی درک بکنی که وقتی به چهره از شدت گرسنگی رنگ پریده بچه هام نگاه می کنم چه حالی می شم؟ دلت خوشه خانم! از وقتی اون حادثه رخ داد و شوهرم خونه نشین شد، حتی همه اقوام فراموشمون کردن. خب، من برای تامین زندگی خانواده م چیکارباید می کردم؟ روش های دیگه ای رو انتخاب می کردم؟» زن این را که گفت، گریه اش گرفت. نزدیکش شدم و گفتم: «نباید این همه ناامید باشین. خب، هر مشکلی راه حلی داره. این روشی که شما انتخاب کردید هم درست نیست!» زن دستم را گرفت و گفت: «بیا بریم تا همه چیز رو برات تعریف کنم. اون وقت اگه خواستی قضاوت کن!» و اینگونه شد که همراه زن علیرغم سردی هوا، به پارکی که نزدیکمان بود رفتم و کنارش نشستم تا شنونده قصه غصه اش شوم...
********************
- خواهر من! به خدا عقلت کمه، دیوانه ای اگه بخوای صرف دوست داشتن و عاشقی با کسی ازدواج کنی که وضع مالی خوبی نداره. آخه مهر و محبت و علاقه توی زندگی مشترک برات می شه نون و آب؟ تو خوشگلی، تحصیلکرده ای، به جای اینکه بخوای به خواستگارت که یه جوون آس و پاسه جواب مثبت بدی صبرکن تا یه شوهر پولدار برات پیدا بشه. «پول نداشته باشه اما اخلاق داشته باشه» همه ش حرف مزحرفه! می خوای مثل من خودتو بیچاره کنی که چی؟ یه نگاه به من و زندگیم بنداز. فقط در حال حسرت خوردنم. وقتی زندگی زنهای همسن و سال خودم که حتی یکصدم زیبایی من رو ندارن می بینم، دلم آتیش می گیره. وقتی خواهرشوهرای خودمو که دستاشونو از زور سنگینی النگوهای طلاشون نمی تون تکون بدن می بینم، قلبم می خواد بترکه. هی خودمو می خورم و میگم آخه مگه من چی از اونا کم دارم؟ طلا، پس انداز، ماشین مستقل، زندگی لوکس! تو که نمی خوای مثل من توی حسرت اینا بمونی؟ از من می شنوی صبرکن یه خواستگار پولدار برات پیدا بشه اگر نه تا آخر عمرت مجرد بمونی و شوهر نکنی، خانم خودتی و نوکر خودت! مجبور نیستی مثل من اسیر یه زندگی پر از حسرت و یه شوهر بیخیال بشی!
حرف هایم را هر چند در ظاهر خطاب به خواهر زدم اما در اصل روی سخنم با شوهرم «علی» بود. علی که نیش و کنایه حرف هایم را خوب متوجه شده بود گفت: «چرا این همه طعنه می زنی و متلک بارم می کنی خانم؟ تو از زندگی با من ناراضی هستی به این بنده خدا چیکار داری؟ خواستگارش پسر بدی نیست که. کم کم با هم کار می کنن و دست به دست هم می دن و زندگی شون رو می سازن. بعدش هم، تو خواهرای منو مثال می زنی و طلا و زندگی و پرزرق و برقشون رو چماق کردی و می کوبی توی سرم، در حالیکه می دونی شوهراشون بازاری هستن و طبیعیه که وضع مالی شون خیلی بهتر از ما باشه. آخه ما هم توی زندگی مون کم و کسری نداریم. نمی دونم تو چرا انقدر ناشکری می کنی و حسرت زندگی این و اون رو می خوری؟» حرصم درآمده بود. با غیظ گفتم: «آره دیگه! از نظر تو چیزی کم و کسر نداریم. آخه این زندگی و خونه و ماشین در شان مدیرمالی یه شرکته ؟ خوبه خونه همکارات که سمتشون از تو پائین تره رفتی و زندگی شون رو دیدی. همه همکارای کم سواد و دون پایه شرکتت، ماشین مدل بالا دارن اما تو چی؟ هنوز با اون پیکان درب و داغونت می ری این ور و اون ور و عین خیالت نیست. چند ساله وسایل خونه رو عوض نکردیم؟ مبلامون از زور کهنگی رنگ و رو رفته شده. هرجاشو که نگاه می کنی تیر و تخته زده بیرون. مردم طبق مد فرش عوض می کنن و ما هنوز فرشای لاکی رنگی که برای جهیزیه م بود، زیر پامونه. اینا از نظر تو کم و کسر نیست که!» علی سیگاری آتش زد و گفت: «به خدا تو داری زیادی شلوغش می کنی. اینطوری فقط خودت اذیت می شی. من که درآمدم خوبه. تو و دو تا بچه هامون هم توی رفاه زندگی می کنین. من دارم همه تلاشمو برای بهتر شدن زندگی مون می کنم. دیگه برای تامین زیاده خواهی های تو نمی تونم دزدی بکنم که!» شقیقه هایم از درد زوق زوق می کرد. روسری ام را از روی چوب رختی برداشتم و محکم دور سرم پیچیدم و گفتم: «فکرت ایراد داره علی آقا! فکر می کنی هر کس وضع مالیش عالیه دزدی کرده؟» علی با حرکتی عصبی سیگار ناتمامش را در زیرسیگاری خاموش کرد و گفت: «این کاری که تو از من انتظار انجامش رو داری غیر از دزدیه؟ بهتره این رو خوب توی گوشت فرو کنی خانم! پیش خواهرت دارم می گم؛ من به زندگیم و اونچه دارم راضی هستم و هرگز تسلیم حرفای تو نمی شم. پس بهتره با خودت کنار بیایی!» خواهرم که تا به این لحظه ساکت نشسته بود به حمایت از علی گفت: «بس کن آبجی! علی آقا هرکاری از دستش براومده برای تو و بچه هاش کرده و می کنه. پس چرا اینطوری بساط اعصاب خرد کنی راه می ندازی؟ علی آقا مرد به این خوبی و مهربونی، به خدا لنگه ش توی دنیا پیدا نمی شه!» پوزخندزنان گفتم: «خوبی و مهربونیش بخوره توی سرش!» این را گفتم و از جایم بلند شدم و به اتاقم رفتم...
**********************
وقتی علی به خواستگاری ام آمد، از آنجائیکه جوان تحصیلکرده و با شخصیت و از طرفی مدیر مالی یک شرکت خصوصی بود، جواب مثبت دادم و زندگی مشترکمان را آغاز کردیم. تصور می کردم علی با توجه به شغلش جا برای پیشرفت زیاد دارد و می تواند انتظاراتم را برآورده سازد. ما زندگی شیرین مان را آغاز کردیم و به فاصله دو سال صاحب دو فرزند شدیم. شنیده بودم که دورادور فامیل و دوست و آشنا حسرت آرامش زندگی مان را می خورند من اما هر چه می گذشت بیشتر پی به معمولی بودن زندگی مان می بردم. اطرافیانم را می دیدم و حسرت زندگی شان را می خوردم. در این میان اما علی به آنچه داشتیم قانع بود. زندگی آرام و بچه هایی سالم و سربه راه نهایت آرزوهای علی بودند. راستش، چشم دیدن زندگی دیگران را نداشتم. وقتی می دیدم خواهر شوهرهایم و بعضی از دوستانم چگونه پول خرج می کنند و از سرو گردن و دستانشان طلا آویزان است و هر کدام با ماشین شخصی خودشان این ور و آن ور می روند، می خواستم از حسادت بترکم. هر چه به علی می گفتم: «یه فکری برای زندگی مون بکن!» می گفت: «آخه مگه ما چی کم داریم؟ این هم زیاده خواه نباش!» من اما گوشم به حرفهای او و نصیحت های خانواده ام که می گفتند: «چرا زندگی رو برای این مرد تلخ می کنی؟» بدهکار نبود. وقتی علی به خانه باز می گشت، غرغر و داد و فریاد راه می انداختم. او تا جائیکه می توانست سکوت می کرد و وقتی نمی توانست تحمل کند از خانه بیرون می زد. مدتی که گذشت مقاومت علی درهم شکست. نمی دانم برای رهایی از رفتارهای زشت من یا نجات زندگی مان، حاضر شد کاری که از او خواسته بودم را انجام دهد؛ جابجایی حسابهای شرکت! بعد از مدتی زندگی مان از این رو به آن رو شد. کم کم داشتم به چیزهایی که یک روز داشتنشان برایم آرزو بود می رسیدم که ورق برگشت...
********************
تعطیلات نوروز سال 85 بود. قصد داشتیم برای گذراندن تعطیلات نوروز با اتومبیل مدل بالایمان به شمال سفر کنیم. در نزدیکی نوشهر تصادف سنگینی کردیم. من و فرزندانم آسیب جدی دیدم و علی در اثر این حادثه قطع نخاع شد! به این ترتیب بود که آن نوروز، آغازگر تلخ ترین و تاریک ترین روزهای زندگی مان شد. تا مدت ها هم من و هم فرزندانم در بهت و ناباوری به سر می بردیم. زندگی مان تلخ تر از مرگ شده بود. بدبختی مان زمان دو صدچندان شد که فهمیدم شرکت علی را فقط به صورت درمانی بیمه کرده که در این صورت حقوقی به او تعلق نمی گرفت. شرکت هزینه بیمارستان را پرداخت و چون با خبر شده بود ما به پول نیاز داریم، با زیرکی مبلغ دیگری به علی داد و بعد هم او را کنار گذاشت. شکایت من از شرکت هم به جایی نرسید. سخت ترین دوره زندگی ما آغاز شده بود. خودم حال و روز درست و حسابی نداشتم اما باید بچه های کوچکم را که به شدت افسرده شده بودند، به زندگی بازمی گرداندم. از طرفی باید شبانه روز از علی مراقبت و ترو خشکش می کردم. وقتی او را می دیدم که روزی پیشاپیش خانواده اش حرکت می کرد و تنها تکیه گاه دیگران بود حالا حتی قادر نبود ساده ترین اعمال حیاتی اش را کنترل کند، قلبم آتش می گرفت. روزی هزار بار خودم را لعن و نفرین می کردم و می گفتم ای کاش به زندگی خوب و روبه راهی که داشتیم قناعت می کردم. دیگر هیچ پولی برایمان باقی نمانده بود. برای تامین هزینه های بچه ها و خرید شربت و قرص و آمپول علی شروع به فروش لوازم خانه کردم. هیچ کدام از اعضای خانواده من و علی، اقوام و نزدیکان کمکمان نمی کردند. استدلالشان هم این بود که من مسبب افتادن این اتفاق بودم و حالا خودم باید تاوانش را بدهم! زندگی سخت مان زمان سخت تر شد که خانه مان را هم از دست دادیم. پدرشوهرم خانه بزرگی داشت که وقتی فوت کرد بچه هایش تصمیم گرفتند خانه را نفروشند که مادرشان در آن زندگی کند و در عوض هر کدام تکه ای از زمین هایی را که پدرشان داشت به عنوان سهم الارث برداشتند. خانه ای که پدر علی در زمان حیاتش برای مادرشوهرم خریده بود هم رسید به علی منتها علی رویش نمی شد به مادرش بگوید سند خانه را به نامش بزند. هر بار که این مسئله را به او یادآوری می کردم می گفت: «من هیچ وقت نمی تونم این حرف رو به مادرم بزنم. فکر می کنه بهش اعتماد ندارم. مادرم بی فکر نیست. خودش بالاخره اینجا رو به نامم می کنه!» به محض اینکه مادر علی از دنیا رفت، فرزندانش بی توجه به شرایط علی و اوضاع و احوالمان انحصار وراثت کردند و خانه را فروختند و پولش را تقسیم کردند. سهم علی فقط آنقدری بود که توانستیم خانه ای کوچک در جنوب شهر رهن و به آنجا نقل مکان کنیم. وقتی دیدم دیگر نمی توانم به هیچ طریقی زندگی مان را بچرخانم و چیزی هم برای فروش نداریم، اتومبیل تصادفی علی را که به آهن پاره ای تبدیل شده بود به یک تعمیرگاه خوب بردم. وقتی اتومبیل آماده شد، حقیقت را به صاحب تعمیرگاه گفتم. خدا خیرش بدهد که راضی شد دستمزدش را قسطی بپردازم. بعد از آن هر روز صبح بچه ها را به مدرسه می رساندم و بعد در مسیری مشخص چند ساعتی مسافری کشی می کردم. هر چند فقط خانم ها را سوار می کردم اما درآمدم بد نبود. تا تمام شدن ساعات مدرسه بچه ها مسافرکشی می کردم و بعد می رفتم دنبالشان و با هم به خانه بازمی گشتیم؛ خانه ای که مرد زندگی ام همچون یک نوزاد چشم به راه آمدنمان بود! یکی دو سالی مسافر کشی کردم. پولی که در می آوردم آنقدر بود که در زندگی محتاج کسی نباشیم و هم بتوانم دستمزد صاحب تعمیرگاه را بدهم. یک روز زن جوانی را سوار کردم. حال و روزم را که دید خواست علت ناراحتی ام را بداند. وقتی آنچه برسرمان آمده بود را شنید گفت: «برادر من جراح حاذقیه. می خوای برو پیشش. شاید بتونم برای شوهرت کاری بکنه.» با دنیایی از امید نزد آن جراح رفتیم. وقتی علی را معاینه کرد گفت می تواند او را عمل کند و به بهبودی اش امیدمان داد. ماشین را فروختم و علی را به اتاق عمل فرستادم اما بهبودی که حاصل نشد هیچ، وسیله امرار معاش خانواده را هم از دست دادم. دیگر نمی دانستم چه کنم؟ عقلم به جایی قد نمی داد. نیازبه کاری نیمه وقت داشتم که بتوانم هم اموراتمان را بگذرانم و عم از علی مراقبت کنم. چند ماهی در خانه های مردم مشغول به کار شدم. وقتی به خانه هایشان می رفتم یاد زندگی خودم و روزهای گذشته که قدرشان را ندانستم می افتادم. نظافت خانه های مردم وقت و توان زیادی از من می گرفت و درآمدش آنقدری نبود که کفاف زندگی مان را بدهد. از همان روزها بود که فکر کمک گرفتن از مردم به ذهنم رسید. یعنی چاره دیگری نداشتم. نمی دانم شاید هم داشتم اما من آن روش را انتخاب کردم. هر روز به بهانه کار در یک تولیدی از خانه بیرون می زدم. علی با چشمان اشک آلودش نگاهم می کرد و می گفت: «شرمنده تم. سربارت شدم و این اوضاع رو برات درست کردم. ای کاش می مردم تا تو مجبور نمی شدی سخت کار کنی و به این حال و روز بیفتی!» آنقدر شرمم می شد که تاب نگاه کردن در چشمان علی را نداشتم. خوب می دانستم که من او را به ورطه گناه کشاندم و باعث و بانی آن حادثه بودم. به همین خاطر بود که برای رفع نیاز خانواده ام باید هر کاری از دستم برمی آمد انجام می دادم. هر روز خودم و چهره ام را می پوشاندم و در مسیرهای پررفت و آمدم می ایستادم و به بهانه جمع آوری کمک برای خانواده های نیازمند، از مردم تقاضای کمک می کردم. هر چند پولی که به دست می آوردم برایمان کافی بود اما دلهره شناخته شدن توسط آشنایان و رسیدن این خبر به گوش علی خواب شب هایم را از چشمانم ربوده بود. من هرگز مثل متکدیان دیگر به فکر اندوختن مال نبودم. همین که خرج مدرسه بچه ها و داروهای علی و بخور ونمیر برای پرکردن شکممان در می آمد، راضی بودم. پنج سال از آن تصادف لعنتی می گذشت. علی که بیش از این نمی توانست آن وضعیت را تحمل کند، یک شب چشم هایش را بست و دیگر باز نکرد. او رفت و مرا با دو فرزند دختر پانزده و سیزده ساله تنها گذاشت. صاحبخانه مبلغ رهن خانه را بالا برده بود. برای من که نتوانستم برای علی مراسم شایسته ای بگیرم و گوشه ای نشستم تا خواهر و برادرانش از روی دلسوزی جنازه اش را تشییع کنند و برایش ختم بگیرند، اضافه کردن ده میلیون دیگر به مبلغ رهن غیرممکن بود. با توجه به پول پیشی که دست صاحبخانه داشتیم، خانه ای اجاره کردم و به آنجا رفتم. حالا به مخارج مان ماهی صد وپنجاه هزار تومان بابت اجاره خانه اضافه شده است. بچه ها هر چه بزرگتر می شوند هزینه هایشان بیشتر می شود. بیچاره ها نمی دانند مادرشان چگونه پول در می آورد و سرسفره شان می گذارد. من در آتش زیاده خواهی هایم سوختم؛ همسر و فرزندانم نیز....
***********************
- می دونم در نظر خیلیا تفاوتی با متکدیان حرفه ای ندارم اما چه کنم که راه دیگه ای ندارم. من کلاهبرداری نمی کنم. فقط یه دروغ مصلحت آمیز می گم که برای خانواده های آبرومند کمک جمع آوری می کنم. هیچ کس حتی نمی تونه تصور کنه وقتی مادری یکه و تنها، رخسار رنگ پریده دخترکوچیک و گرسنه ش رو می بینه، جز آسمون به کدوم سمت دیگه خیره می شه!
از داخل کیفم نیمی از مبلغ حق التحریرم را درآوردم و در سبد زن گذاشتم و گفتم: «خدا هیچ وقت بنده هاش رو فراموش نمی کنه. ناامید نباشین!» زمانی که از زن جدا شدم، آسمان یکسره آکنده از پولک های نقره ای بود. قرص کامل ماه چهره دختران زن که عکسشان را نشانم داده بود در خاطرم زنده می کرد. یادم رفت به او بگویم که...
**********************
چند روز قبل برای انجام کاری گذرم به یکی از خیابانهای بالای شهر افتاد. در آن خیابان پسرجوانی را دیدم که دست در دست پسرکی سه چهار ساله از پیاده رو بالا و پائین می رفت و از رهگذران درخواست کمک می کرد. نزدیکش که رسیدم کنارم ایستاد و در حالیکه کیسه پلاستیکی پر از دارو و پاکت بزرگ حاوی عکس پرتونگاری را پیش رویش گرفته بود گفت: «خانم، ما غریبیم توی شهر شما. پدرم مریضه و منتظر تا داروهاشو ببریم مسافرخونه. این برادر کوچیکم از دیروز تا حالا چیزی نخورده. تو رو خدا یه کمکی به ما بکن. خدا مریض و منتظرت نکنه!» سرتاپای پسرجوان را برانداز کردم. لباس های رنگ و رو رفته و چهره آفتاب سوخته اش توی ذوق می زد. پسرکی که همراهش بود هم دست کمی نداشت؛ سر ووضع کثیف و موهای نامرتب! گفتم: «نقش خودت رو خیلی خوب ایفا می کنی. چشم توی چشم طرف مقابلت می دوزی، صدات رو با بغضی ساختگی می لرزونی و بعد مخاطب رو انقدر تحت تاثیر قرار میدی که بی هیچ مقاومتی یه اسکناس می ذاره کف دستت. آخه حیف نیست که عمر و جوونیت رو داری اینطوری هدر می دی؟» پسرجوان کیسه دارو را به دست پسربچه همراهش داد و فرستادش به سمت دیگر خیابان و سپس گفت: «اصلا به تو چه که داری منو نصیحت می کنی؟ آدمایی مثل تو فقط بلدن نصیحت کنن و بگن این کار رو نکن. یه نفر پیدا نمی شه بگه اون کار رو انجام نده و به جای اون، این کار رو بکن!» گفتم: «بیخودی شلوغش نکن. من صحبت های تو رو با اون مرد مسنی که چند دقیقه قبل ازش کمک گرفتی شنیدم. خیلی لفظ قلم حرف می زدی. حدس زدم که چند کلاس سواد داشته باشی...» پسرجوان حرفم را قطع کرد و پوزخندی زد و گفت: «دست شما درد نکنه! دیپلم ردی ام.» گفتم: «دیگه چه بدتر. عذر بدتر از گناه! تمام عمرت رو می خوای توی خیابونا بگردی و مردم رو سرکیسه کنی، بعدش هم بری هر چی دراوردی دو دستی تقدیم کنی به یه آدم بی انصاف و جاه طلب؟» پسرجوان نگاهی به اطرافش انداخت و گفت: «چرا چرت و پرت می گی خانم؟ من پدرم مریضه...» سریال «آوای باران» اطلاعاتم را در این زمینه بالا برده بود. گفتم: «من این رو می دونم که همه شما جز یه تشکیلات هستین. همه تون کارگردان دارین و هر روز طبق برنامه ای که اون بهتون میده کاسبی می کنین. مگه نه اینکه همه تون هر روز صبح با یه ماشین میایین و هر کدومتون توی یه نقطه پیاده می شین وشب با همون ماشین برمی گردین؟ وقتی دیدمت که اونطوری داشتی التماس این و اون می کردی دلم برات سوخت. واقعا حیف تو و جوونیت نیست که هرز بره؟» پسر جوان با کنجکاوی و دقت براندازم کرد و گفت: «نفست از جای گرم بلند می شه بچه سوسول مرفه! خونه تون توی این خیابونه؟ آخی، لابد چون پاپا جونت نبوده مجبور شدی پیاده بری تا سرخیابون و برگردی؟ آخه تو از فقر و نداری چی می دونی؟ زندگی خانواده هایی امثال خانواده من با فقر مالی، فساد و بیکاری و فقر فرهنگی عجین شده. تو هم اگه مثل من بودی، اگه مجبور می شدی خرج زندگی مادر مریض و خواهر علیلت رو بدی، اگه یه پدر مافنگی داشتی، حتما می افتادی توی این راه! نه اینکه بخوای مامور بشی و به من و امثال من امربه معروف و نهی از منکر کنی!» گفتم: «من نه خانواده ثروتمندی دارم و نه خونه مون توی این خیابونه. این رو هم خوب می دونم که اگه جای تو قرار می گرفتم هرگز توی این راه نمی افتادم. می رفتم سراغ یه کار شرافتمندانه حتی اگه کلفتی کردن باشه.» پسرجوان گفت: «فکر میکنی اگه یه کار خوب باشه مخم تاب داره که بیام گدایی؟ من و امثال من توی بیغوله زندگی می کنیم. باز این من بودم که از صدقه سری غیرت مادرم تونستم برم مدرسه و درس بخونم اما بچه های دیگه باید معلم و درس و مدرسه رو توی خواب ببینن!» گفتم: «یعنی اگه یه کار مناسب پیدا بشه حاضری دست از گدایی بکشی؟» پسرجوان با تمسخر گفت: «آره، تومی خوای برام کار جور کنی؟» لحظه ای درنگ کردم و گفتم: «آره. فقط یه شرطی داره اونم اینکه تا جائیکه ممکنه منو با تشکیلاتتون و سردمداراش آشنا کنی.» پسرجوان خنده ای کرد و گفت: «آخه جوجه، می دونی اگه بفهمن...» حرفش را قطع کردم و گفتم: «تو به این کارا کاری نداشته باش. فقط بهم بگو چطور وارد این تشکیلات شدی؟» پسر جوان من و من کنان گفت: «گفتم که، برای تامین مخارج خانواده ام. دلم نمی خواست برم توی وادی کار خلاف. استخدامشون شدم.» گفتم: «بهتون آموزش می دن؟» پسرجوان گفت:«آموزش اصل کارمونه. بهمون یاد میدن چطور خودمونو به موش مردگی بزنیم و احساسات طرف مقابلمون رو تحریک کنیم. اونا می گن مردم ما احساساتی و عاطفی هستن و واسه خاطر همین می تونیم با دست خالی روزی بیست سی تومن کاسبی کنیم. این پسر کوچیک که دیدیش، بچه زن فقیریه که یه گوشه دیگه شهر گدایی می کنه. از کاسبی هرروزمون بیشترش میره توی جیب اونا و یه مبلغ کمش میرسه به خودمون. درآمدم اونقدری هست که بتونم شکم اعضای خونواده رو سیر کنم.» از پسر جوان که مدام اطرافش را نگاه می کرد پرسیدم:«اونا که می گی منظورت کیا هستن؟» گفت:«نه من، نه هیچ کدوم از بچه ها نمی شناسیمشون. اول صبح با راننده کامیون میاییم و آخر شب با همون کامیون برمیگردیم. فقط راننده و واسطه ها رو می شناسیم. همین واسطه ها هستن که بهمون آموزش میدن.» گفتم:«بذار اعتراف کنم که بلوف زدم. یعنی در حال حاضر کاری برات سراغ ندارم. اونطوری گفتم که بهم اطلاعات بدی.» این بار به دقت به چهره پسرجوان نگاه کردم. چهره زیبایی داشت. چشمان درشت و مشکی، مژه های بلند و مواج... پسرجوان لبخندی زد گفت: «می دونستم خالی بستی. به نظرم یه خبرنگار پرانرژی و تازه کاری که می خوای سراز همه چیز دربیاری اما یه توصیه برات دارم و اونم اینکه خودتو قاطی این ماجراها نکن. اونا رو دست کم نگیر. خیلی خطرناکن. هم ثروت دارن، هم قدرت. توی تمام عمرشون نه یه کلمه نوشتن، نه خوندن. خبرنگار و روزنامه و این حرفا هم سرشون نمی شه. خدای ناکرده یه وقت کار دستت می دن!» گفتم: «اگه اینطوری هستن پس چرا باهاشون کار می کنی؟ خودت نمی ترسی؟» پسرجوان گفت:«برو که دیگه خیلی وقتمو گرفتی. تازه اگه یکی از بچه ها ببینمتون شب باید کلی حساب پس بدم که اون خانم کی بود که باهاش گرم گرفته بودی!» این را گفت و رفت. صدایش را می شنیدم که می خواند: «مرگ را دانم؛ ولی تای کوی دوست، راهی ار نزدیکتر داری بگو»!
برچسب: پوست,
نویسنده: نیکا حکیمی