- باور کن گفتن این حرفا برای خود من هم خیلی سخته اما خب، چه می شه کرد؟ ما باید قبل از هر چیز واقع بین باشیم. نزدیک دو سال از رابطه مون می گذره. تو این مدت هر دومون حسابی بهم وابسته و علاقه مند شدیم. نقشه های زیادی برای آینده مون داشتیم. شب و روز و هر لحظه به یاد هم بودیم و عاشقی کردیم... باور کن بیشتر از چیزی که فکر کنی دوستت دارم و دلم می خواد همسر و همراه لحظه هام باشی. تا آخر عمر کنارم باشی اما چیکار کنم که توی این دو سال نتونستم مادرم رو از خر شیطون پیاده کنم. خب، اگه بخوام می تونم بدون رضایتش پا پیش بذارم و با هم ازدواج کنیم اما در اون صورت حتم دارم که خوشبخت نمی شیم چون دعای خیر مادرمون پشت سرمون نخواهد بود. می دونم، شاید حرفای من از نظرت خنده دار باشه یا اصلا منو بچه ننه فرض کنی اما قبول کن ازدواج صحبت خرید لباس و خونه و ماشین نیست. تو قراره عروس خانواده من باشی. به نظرت می تونی با مادر من که دوستت نداره و بهت به چشم کسی نگاه می کنه که پسرش رو از راه بدر کرده، زندگی کنی؟ امروز از حرفای من می رنجی. این جدایی تا مدت ها خاطرمون رو مکدر می کنه، می دونم اما ناراحتی امروز بهتر از پشیمونی فرداست. می دونم تو گناهی نداری. این تقصیر تو نبوده که شوهر سابقت معتاد از آب دراومده و توی عنفوان جوانی مطلقه شدی. این حرفا رو صدبار به مادرم گفتم اما تو نمی دونی هربار به خاطر مطلقه بودنت چه قیامتی به پا کرد؟ خودش رو زد، غش کرد که چرا پسر من عاشق زنی شده که قبلا ازدواج کرده. باور کن توی این دو سال تو خونه مون مدام جنگ اعصاب داشتیم. مادرم میگه اگه با این دختره ازدواج کنی عاقت می کنم. شیرمو حلالت نمی کنم. تو اگه جای من بودی چیکار می کردی؟ باز هم با وجود مخالفت مادرت من رو ترجیح می دادی؟ بدبختی اینجاست که پدرم هم تهدید کرده اگه با تو ازدواج کنم از ارث محرومم می کنه . البته، خودت منو بهتر از هر کسی می شناسی و می دونی یه تار موی سرت رو با تمام دنیا عوض نمی کنم و ترسم از محروم شدن از اث نیست. فقط حاضر نیستم زندگی رو شورع کنم که ناله و نفرین مادرم پشت سرشه. برای همین هم بعد از کلی فکر کردن به این نتیجه رسیدم که رابطه من و تو هیچ سرانجامی نداره. من و تو هیچ وقت بهم نمی رسیم. پس بهتره همین حالا از هم جدا بشیم. من که حتم دارم بعد از تو حتی نمی تونم به صورت دختر دیگه یی نگاه کنم اما تو مدیونی اگه به یکی از خواستگارای خوبت جواب مثبت ندی و پای سفره عقد نشینی. تو لیاقت خوشبختی رو داری...
«جاوید» شوخ و بذله گو بود. گاهی برای اینکه از میزان علاقه ام به خودش با خبر شود، حرف از جدایی می زد و وقتی ناراحتی ام را می دید، می خندید و می گفت: «شوخی کردم عزیزم. می خواستم ببینم چقدر دوستم داری!» این بار اما در لحن جدی و نگاههای سردش ردپایی از شوخی دیده نمی شد. تمام بدنم یخ کرده بود. به چشمان جاوید نگاه کردم و گفتم: «فکر می کنی به همین سادگیاست جاوید؟ جدایی انقدر راحته که تو می گی؟ اونم از کسی که دو سال تمام با تمام وجود عاشقش بودم؟ تو که این تصمیم رو گرفتی فکر من رو هم کردی؟ فکر این رو کردی که بعد از تو چه بلایی سرم میاد؟» جاوید دستی به موهای پرپشتش کشید و با حالتی عصبی گفت: «می گی چیکار کنم؟ به خاطر رسیدن به تو قید خانواده م رو بزنم؟ تو اگه جای من بودی همچین کاری می کردی؟»انتظار شنیدن این حرفها را از او نداشتم. آب دهانم را قورت دادم و گفتم: «من نگفتم این کار رو بکن اما لااقل، اگه واقعا دوستم داری، بیشتر تلاش بکن. نذار عشق مون به این راحتی نابود بشه. اصلا بذار من با خانواده ت حرف بزنم. شاید...» جاوید حرفم را قطع کرد و گفت:« نمی شه. اگه قرار بود راضی بشن که تا حالا شده بودن. ازت خواهش می کنم دیگه بیشتر از این قضیه رو کش و قوس نده. یه مدت که بگذره فراموشم می کنی. من به خاطر خودت می گم وگرنه اگه می خوای تا آخر عمر منتظرم بمون اما بدون که انتظارت عبث و بیهوده ست چون ما هیچ وقت بهم نمی رسیم...» جاوید حرف هایش را زد و سپس از جایش بلند شد و به سرعت به سمت اتومبیلش رفت و مرا با اشک هایم تنها گذاشت...
*****************
با جاوید یکسال پس از جدایی از همسرم در خیابان آشنا شدم. آن روز بارانی قصد بازگشت از محل کار به خانه مان را داشتم که جاوید با اتومبیلش پیش پایم ترمز کرد. حال و حوصله درست و حسابی نداشتم. سرمای هوا و باران کلافه ام کرده بود. همین که آن اتومبیل مدل بالا برایم ترمز کرد، بی درنگ در را باز کردم و در صندلی عقب جای گرفتم. اتومبیل و سرو وضع جوانکی که مدام از آینه جلو نگاهم می کرد به مسافرکش ها نمی خورد. به چهره اش هم نمی آمد آدم بدی باشد. سرصحبت را او باز کرد. یخ من هم کم کم آب شد. همان روز غروب جوان که حالا می دانستم نامش جاوید است مرا تا نزدیکی های خانه پدرم رساند و همان جا شماره بین مان رد و بدل شد. نمی دانم چرا اما خیلی زود به جاوید دل بستم. زبان چرب و نرمش، زمزمه های عاشقانه اش روح زخمی ام را آرام می کرد. شکست در ازدواج اولم تقصیر پدرم بود. او خواست با پسر یکی از دوستانش ازدواج کنم. به سال نرسیده پی به اعتیاد و فساد اخلاقی اش بردم. پدر شوهرم وقتی در جریان کارهای پسرش قرار گرفت خودش کمک کرد جدا شوم و برای اینکه عذاب وجدان نداشته باشد، مهریه ام را که مبلغ کمی هم نبود تمام و کمال پرداخت کرد. بعد از جدایی، من یک زن مطلقه جوان و زیبا و ثروتمند بودم اما هیچ کدام از اینها دردی برایم دوا نمی کرد. هیچ انگیزه و امیدی نداشتم. برای گذران وقت از صبح تا غروب در یک شرکت کار می کردم. آن روزها بدترین و سخت ترین روزهای زندگی ام بود. جاوید در همان روزها ناجی ام شد. او جانی دوباره در کالبدم دمید. آنقدر دوستش داشتم که حاضر بودم حتی از جانم برایش مایه بگذارم. من و جاوید خیلی زود بهم نزدیک شدیم. بی آنکه کسی بویی ببرد خودمان صیغه محرمیت خواندیم و در آپارتمان یکی از دوستانش همدیگر را می دیدیم. شب و روزم شده بود جاوید. به امید او نفس می کشیدم. هر چه می گفت و هر چه می خواست بی چون و چرا برایش انجام می دادم. برایم اهمیتی نداشت که او کار و باری ندارد و دستش در جیب پدرش است و صبح تا شب کاری جز ویراژ دادن در خیابان ها را ندارد. همین که با آمدنش زندگی ام را طراواتی دوباره بخشیده بود، برایم کافی بود. برای خوشحال کردنش خودم را به آب و آتش می زدم. تقریبا تمام پول مهریه ام را که در بانک گذاشته بودم، به بهانه های مختلف در اختیارش گذاشتم. با جان و دل خرجش را می کشیدم. رسیدن به جاوید و در کنار او زندگی کردن تنها آرزویم بود اما درست زمانی که فکر می کرد زندگی روی خوشش رو نشانم داده، جاوید از جدایی دم زد. می گفت نتوانسته خانواده اش را برای ازدواج با من راضی کند. گمان می کردم او هم بدون من طاقت نخواهد آورد اما وقتی حرف ها و التماس هایم دلش را نرم نکرد و به قول خودش برای رهایی از مزاحمت های من شماره موبایلش را عوض کرد، فهمیدم تصمیمش برای جدایی جدی است. دوری از جاوید برایم غیر قابل تحمل بود. بی نفس مگر می توان زندگی کرد؟ جاوید برایم حکم نفس را داشت. حاضر بودم برای داشتنش او را از عالم و آدم گدایی کنم. همین شد که به محل کار پدرش رفتم. با این امید که حرفهایم کارگر بیفتد و او بتواند همسرش را راضی و جاوید را به من بازگرداند اما ای کاش پاهایم قلم می شد و هرگز به فرش فروشی کاویان نمی رفتم...
******************
- من نمی دونم بین تو و جاوید چی گذشته چون جاوید اصولا هر چند وقت یکبار با یکی می پره. اگر هم مدت رابطه ش با تو طولانی شده به نظرم به خاطر مطلقه بودن و پولت بوده. جاوید پسر زیاده خواه و تن پروریه. من بابت عیاشیها و مسافرتهاش پول در اختیارش نمی ذارم. خب، چون حسابی براش خرج می کردی باهات مونده. می دونی، هیچ کدوم از کارای جاوید برام خوشایند نیست. جاوید پشتش به مادرش گرمه. بعد از سه تا دختر خدا جاوید رو بهمون داد. مادرش به هوای تک پسر بودنش خیلی پررو و خودخواه تربیتش کرد. اختلاف من و همسرم از همون روزا شروع شد. اونقدر جاوید رو دوست که کلا فراموش کرده شوهر و سه تا بچه دیگه هم داره. من و دخترا هر کدوممون سرمون به کار خودمون گرمه. اسمش اینه که یه خانواده خوشبخت و ثروتمندیم اما در واقع هیچی نیستیم و فقط همدیگه رو تحمل می کنیم. اینا رو گفتم که بدونی من توی کارای جاوید و مادرش دخالت نمی کنم اما این رو می دونم که جاوید قراره ازدواج کنه. یه دختر سانتی مانتال پیدا کرده. مادرش هم به خاطر پسرش موافقه. به نظرم آخر این هفته قرار خواستگاریه...
کاویان-پدرجاوید- اینها را گفت و سپس برای اینکه حرفهایش را به من که گریه می کردم و می گفتم چنین چیزی امکان ندارد، ثابت کند، به جاوید تلفن زد و گوشی را روی اسپیکر گذاشت. او در حالیکه چشمش به من بود به جاوید گفت: «پنجشنبه چه ساعتی قراره بریم خواستگاری؟» حرفهای جاوید همچون پتک برسرم کوبیده می شد. گفت:« ساعت هفت، دیرنکنی بابا. اصلا دلم نمی خواد همین اول کاری پیش همسر آینده م بدقول بشم. یادت باشه هر چی گفتن باید قبول کنیم. سرمهریه و این حرفها چونه نمی زنیم...» دنیا دورم سرم می چرخید. جاوید طوری حرف می زد که انگار تا به حال مرا هرگز ندیده و اصلا وجود خارجی نداشته ام. کاویان حال نزارم را که دید فوری برایم یک لیوان آب آورد و گفت: «یاد بگیر که زندگی یه بازیه. اگه به حریفت گل نزنی، خیلی سنگین شکست می خوری مثل همین حالا... می دونی، تو هم جوونی و هم زیبا، این یه درس عبرتی برات می شه که به جوونایی مثل جاوید اعتماد نکنی و اجازه ندی بعد از اینکه ازت سواستفاده کردن، مثل یه عروسک کنارت بذارن!» نگاههای معنی دار کاویان حسی تازه را در قلبم بیدار کرد. حسی که تا به آن روز با آن سر و کار نداشتم؛ حس نفرت و انتقام! همان روز بود که جرقه انتقام گرفتن از جاوید در ذهنم زده شد...
*************************
دزدیدن قاپ مردی چون کاویان که به قول خودش مدت مدیدی جز سردی و بی محلی از همسرش چیزی ندیده، کار سختی نبود. برای رسیدن به هدفم چند باری به هوای درددل و گلایه کردن از بی معرفتی جاوید نزد کاویان رفتم و او هر بار با روی باز پذیرایم شد. خیلی طول نکشید که گلوی کاویان پیش من گیر کرد. طوری او را به خودم علاقه مند کردم که هر چه می گفتم می پذیرفت و هر کاری می خواستم انجام می داد. هوس چشمان کاویان را کور کرده بود. حاضر بود برای بودن با من زمین و زمان را بهم بدوزد. من هم با ناز و عشوه هایم عطشش را بیشتر می کردم. شرط اینکه به عقد موقت کاویان دربیایم این بود: «هرطور شده نامزدی جاوید و دختر مورد علاقه ش رو بهم بزن!» کاویان با سخت گیری ها و سنگ اندازی هایش کاری کرد که آنها قید یکدیگر را زدند. کاویان گفته بود: «این دختره فقط به خاطر پول من می خواد باهات ازدواج کنه. اگه باهاش ازدواج کنی حتی یک ریال هم از من نباید انتظار کمک داشته باشی!» جاوید هم از آنجائیکه طاقت سختی کشیدن و کار کردن نداشت حاضر شد به خاطر از دست ندادن رفاه زندگی در خانه پدر، قید عشقش را بزند. کاویان به قولی که داده بود عمل کرد. حال نوبت من بود که او را به هدفش برسانم و تسلیمش شوم. بی آنکه به خانواده اطلاع بدهم، به عقدموقت کاویان درآمدم و سپس آنها را در عمل انجام شده قرارداده و از ازدواجم باخبرشان ساختم. پدر و مادرم که انتظار چنین کاری را نداشتند طردم کردند. من و کاویان زندگی مشترکمان را در خانه لوکس و مبله ای که کاویان برایم اجاره کرده بود شروع کردیم. او بیشتر روزها نزد من بود اما اصرار داشت کسی از جانب خانواده اش پی به ازدواج مان نبرد. می گفت: «خودم سرفرصت کارا رو ردیف می کنم. همسرم رو طلاق می دم و تو رو به عقد دائم خودم در میارم!» می دانستم حرف های کاویان فریبی بیش نیست. خوب می دانستم به محض خسته شدن از من و تکراری شدن رابطه مان، به بهانه اینکه نمی تواند مرا به خانواده اش ترجیح دهد، همچون یک زباله از زندگیش بیرونم خواهد انداخت. همین شد که زود دست به کار شدم تا روی جاوید را کم کنم...
*****************
- من هیچ وقت نتونستم فراموشت کنم جاوید. همیشه و هر لحظه به یادت بودم و با خاطراتت زندگی کردم. شماره جدیدت رو با سختی پیدا کردم واسه اینکه بهت بگم نمی تونم بدون تو زنده باشم و نفس بکشم. جاوید، ازت خواهش می کنم، بهت التماس می کنم دوباره به زندگیم برگرد. ازت هیچی نمی خوام. انتظار هم ندارم با هم ازدواج کنیم. فقط بیا پیشم و دوباره با من باش...
این حرفها را با بغضی ساختگی خطاب به جاوید گفتم. او که اصلا به ذهنش هم خطور نمی کرد که شماره اش را از موبایل کاویان برداشته ام، با کلی ناز و ادا و اصول قبول کرد به خانه ام بیاید. شبی که جاوید را دعوت کرده بودم، شب تولدم بود. به جاوید گفته بودم برای خودم خانه ایی اجاره کرده و مستقل زندگی می کنم. قرارمان ساعت هشت شب بود. آن شب حسابی به خودم رسیده و میز شاهانه ای چیده بودم. چیزی به ساعت هشت نمانده بود که کاویان با هدیه گران قیمتش از راه رسید. هنوز مشغول تعریف و تمجید از زیبایی ام بود که زنگ خانه به صدا در آمد. دل توی دلم نبود. از جایم بلند شدم و گفتم: «من باز می کنم. یکی از همسایه هاست. با من کار داره!» و فوری به سمت در رفتم. جاوید که در آستانه در ظاهر شد، کاویان وا رفت. او مات و مبهوت نگاهم کرد و گفت: «اینجا چه خبره؟» لبخند زنان گفتم: «هیچی عزیزم. خیلی به موقع اومدی چون و پدرت که پنج ماهه با هم ازدواج کردیم داشتیم تولدم رو جشن می گرفتیم!» جاوید آن شب با پدرش درگیر شد و کتک کاریشان به شکایت کلانتری کشید. خبر ازدواج مخفیانه من و کاویان مثل توپ صدا و بلوایی در خانواده کاویان به پا کرد. همسر و فرزندان کاویان او را ترک کردند. من هم به هدفم رسیدم؛ حقارت را در چشمان کاویان دیدم...
****************
اکنون که سرگذشتم را برایتان می نویسم بیش از دو سال از آن روزها می گذرد. حال که خوب به گذشته فکر می کنم به این نتیجه می رسم کسی که بیش از همه شکست خورد من بودم. نسنجیده قدم در راهی گذاشتم که تنها ارمغانش برایم بی آبرویی بود. عشق زودگذر و احساسی جاوید را جدی گرفتم و خودم را درگیر آن کردم و سپس برای برطرف کردن عطش انتقام به عقد مردی درآمدم که چند سال از پدرم بزرگتر بود. سیر اشتباهاتم، مرا به سمت شکستی سنگین سوق داد...