
یکشنبه 31/ فروردین /1390: قلبم همچون قلب یک پرنده وحشی کوچک که به دام افتاده باشد، تند تند می زد. هدیه ای را از که «باراد» مدیر عامل شرکت گرفته بودم، ته کیفم سر دادم و با زبانی الکن از او تشکر کرده و از دفتر بیرون زده بودم....
ادامه مطلب
امروز پانزدهم فروردین ماه سال 1395 است. این نامه را در حالی می نویسم که پنجاه و دو ساله ام و تنها و بی همدم در خانه ای زندگی می کنم که معلوم نیست بعد از به چه کسی می رسد. نمی دانم گناه من چه بود!...
ادامه مطلب