قلب پدر...!
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 23:04
- خجالت بکش «الهام»! حرف دهنت رو بفهم و حواست رو جمع کن. اونی که تو داری درباره ش اینطوری حرف می زنی پدر منه! الهام با عصبانیت نگاهی به من انداخت و سپس در حالیکه صدایش را بالاتر می برد گفت: «به من چه که پدرته! مگه من وظیفه دارم که مثل یه کلفت هم کارای خونه رو انجام بدم و هم به پدر تو رسیدگی کنم؟ اون...
شکست سنگین...!
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 23:04
- باور کن گفتن این حرفا برای خود من هم خیلی سخته اما خب، چه می شه کرد؟ ما باید قبل از هر چیز واقع بین باشیم. نزدیک دو سال از رابطه مون می گذره. تو این مدت هر دومون حسابی بهم وابسته و علاقه مند شدیم. نقشه های زیادی برای آینده مون داشتیم. شب و روز و هر لحظه به یاد هم بودیم و عاشقی کردیم... باور کن بیش...
دانشگاه، پایان زندگی من بود!
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 23:04
این روز هیچ چیز به اندازه یادآوری «دستان پینه بسته» پدر، آزارم نمی دهد! وقتی به خاطر می آورم پدرم چگونه برای به ثمر رساندن فرزندانش- مخصوصا من- از جانش مایه می گذاشت، دلم آتش می گیرد! وقتی پدر خبر قبولی ام را در دانشگاه شنید، از خوشحالی روی زمین بند نبود. او مرا که بزرگترین فرزند خانواده بودم طور دی...
تاوان...!
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 23:04
-من که از زندگی با پدرتون خیری ندیدم. این مرد بی همه چیز حتی به بچه های خودش هم رحم نمی کنه. خدا به زمین گرمش بزنه این مرد رو! همه جا تاریک بود. انگار برق رفته بود. صدای مادر را از آن اتاق می شنیدم که داشت پدرم را نفرین می کرد. لابد بازهم دیر کرده بود. کار هر شبش بود. نیمه های شب مست و لایعقل به خان...
جاده سیاه...!
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 23:04
دوست روانشناسم می گفت:«وقتی روابط بین زن و شوهرگرم نباشد و نسبت به یکدیگر بی اعتنا باشند، اختلاف ریشه می دواند و هر کدام از آنها توجه و محبت را از کس دیگری طلب می کند. زندگی ای که در آن کار به سوظنهای شوهر و کتک خوردن زن برسد، به جایی می رسد که فقط جسم آنها در کنار یکدیگر است و روحشان جای دیگری سیر ...
من از «قعر دوزخ» می آیم...!
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 23:04
راستش همیشه در دلم به مادرم که مجله اطلاعات هفتگی را می خرید و با ذوق و شوق تمام مطالب آن را می خواند، می خندیدم. گاهی برای گذراندن وقت داستان هایش را می خواندم و با خود می گفتم:« چند تا نویسنده خیالباف نشستن یه گوشه و یه مشت چرندیات رو به عنوان داستان های واقعی به خورد مردم ساده میدن! آخه مگه می شه...
محکوم...!
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 23:04
-زندگی مجردی رو بیشتر دوست دارم! همه نظر مرا درباره ازدواج می دانستند اما نمی دانم چرا هرچند وقت یکبار به من پیله می کردند که اگر زن نگیری ال می شود و بل می شود و هر بار پاسخ من همین بود که نمی خواهم ازدواج کنم. راستش ذهنیتم درباره دخترها زیاد خوب نبود و خودخواهانه خودم را بسیار برتر و بهتر از آنها ...
زیر پوست شهر...
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 23:04
هوا بس ناجوانمردانه سرد بود. سرم را در گریبانم فرو برده و داشتم فاصله بین ایستگاه اتوبوس و خانه ام را که واقع در خیابان اصلی تهرانسر است، طی می کردم. دلمشغولی هایم را به ترتیب اولویت مرور می کردم و در کنج ذهنم می چیدم که یکباره سلامی دردمند رشته افکارم را گسست: «سلام دخترم. ما داریم برای یه خانواده ...
سروین...!
-
تاریخ: 1395/6/28 ساعت: 4:01
غروب های دلچسب و کشدار پائیز را دوست دارم. زود می آیند و دیر می روند. این غروب ها جان می دهد برای آنکه کناری بخاری بنشینی و در سکوت محض به صدای چرخیدن قلم روی کاغذ گوش بدهی و هرازگاهی سرت را بلند کنی و از پنجره تک درخت حیاط که برگ هایش رقص کنان برزمین می افتند را تماشا کنی نه اینکه همچون محتویات درو...
دفتر خاطرات یک بازیچه...!
-
تاریخ: 1395/6/28 ساعت: 4:01
یکشنبه 31/ فروردین /1390: قلبم همچون قلب یک پرنده وحشی کوچک که به دام افتاده باشد، تند تند می زد. هدیه ای را از که «باراد» مدیر عامل شرکت گرفته بودم، ته کیفم سر دادم و با زبانی الکن از او تشکر کرده و از دفتر بیرون زده بودم.
«رویا»؛ دختری از دل کویر...!
-
تاریخ: 1395/6/28 ساعت: 4:01
- آخه باباجان، من به چه زبونی باید بگم که آمادگی ازدواج ندارم؟ اونم با کسی که این همه سال برام مثل یه برادر بوده. آخه شما چرا انقدر خودخواه و یکدنده هستین؟ مگه برای یه ازدواج موفق نظر دختر شرط نیست؟
مهرسا...!
-
تاریخ: 1395/6/28 ساعت: 4:01
خاطره اول: امروز کارت پستال «نجلا» به مناسبت عید نوروز به دستم رسید. او همیشه به مناسبت های مختلف و یا روز تولدم برایم کارت پستال می فرستد و لابه لایش چند تا عکس از خودش و دوستانش می گذارد.
لیلا...!
-
تاریخ: 1395/6/28 ساعت: 4:01
ایمیل اول: صبای عزیزم سلام. اسم من «لیلا»ست. هجده سالمه و از یکی از روستاهای شمال کشور برات ایمیل می زنم. مادرم سال هاست اطلاعات هفتگی می خونه و منم همیشه داستان های تو رو می خونم.
پرستو...!
-
تاریخ: 1395/6/28 ساعت: 4:01
مرا عفو کنید اگر بعد از خواندن این «یک سرگذشت» چشمانتان تر شد! -کدوم گوری بودی تا حالا؟! این را «پدرام» در حالیکه عصبانیت از سرو رویش می بارید گفت و سپس صدای برخورد دستش با صورتم سکوت خانه را شکست. مادرم هراسان از آشپزخانه بیرون آمد و میان من و پدرام ایستاد و خطاب به او گفت :«رفته بود جشن تولد دوستش...
حکایت غریب آدمها...!
-
تاریخ: 1395/6/28 ساعت: 4:01
دوستی برایم تعریف می کرد: از کودکی هربار این جمله را می شنیدم که «کوه به کوه نمی رسه اما آدم به آدم می رسه!» از خودم می پرسیدم مگر کوهها چه گناهی کرده اند که نمی توانند بهم برسند و چون هرگز پاسخی نیافتم، با خودم گفتم لابد بعضی آدمها هم که مثل کوه بلند و پرصلابت و سرسخت و دست نیافتنی اند و برای رسیدن...
کانال راز سلامتی
-
تاریخ: 1395/6/28 ساعت: 4:01
https://telegram.me/raz_salamati3 دوستان خوبم، همراهان گرامی لیک کانال راز سلامتی رو براتون گذاشتم. جدیدترین و معتبرترین اخبار پزشکی و تغذیه و... می تونین توی این کانال مطالعه کنین دوستدار شما: صبا ادیب
زنده ام با خاطرات «او»...
-
تاریخ: 1395/6/28 ساعت: 4:00
امروز پانزدهم فروردین ماه سال 1395 است. این نامه را در حالی می نویسم که پنجاه و دو ساله ام و تنها و بی همدم در خانه ای زندگی می کنم که معلوم نیست بعد از به چه کسی می رسد. نمی دانم گناه من چه بود!
من و «شیوا» و سراب...!
-
تاریخ: 1395/6/28 ساعت: 4:00
از آن شب هایی بود که بی خوابی زده بود به سرم. بیش از یکساعت در رختخوابم غلت زدم؛ از این پهلو به آن پهلو شدم و چشمانم را به هم فشردم اما خواب، این نعمت با ارزش به چشمانم نیامد که نیامد!