
مرا عفو کنید اگر بعد از خواندن این «یک سرگذشت» چشمانتان تر شد! -کدوم گوری بودی تا حالا؟! این را «پدرام» در حالیکه عصبانیت از سرو رویش می بارید گفت و سپس صدای برخورد دستش با صورتم سکوت خانه را شکست. مادرم هراسان از آشپزخانه بیرون آمد و میان من و پدرام ایستاد و خطاب به او گفت :«رفته بود جشن تولد دوستش. از من اجازه گرفته بود. تو رو خدا نصفه شبی سرو صدا...»...
ادامه مطلب