یکشنبه 31/ فروردین /1390: قلبم همچون قلب یک پرنده وحشی کوچک که به دام افتاده باشد، تند تند می زد. هدیه ای را از که «باراد» مدیر عامل شرکت گرفته بودم، ته کیفم سر دادم و با زبانی الکن از او تشکر کرده و از دفتر بیرون زده بودم.
برچسب: دفتر خاطرات یک عاشق,دفتر خاطرات یک دختر,دفتر خاطرات یک سرباز,دفتر خاطرات یکی از سربازان حادثه تصادف,دفتر خاطرات یکی از سربازان,دفتر خاطرات یک بی عرضه,دفتر خاطرات یکی از سربازان حادثه,دفتر خاطرات یک,دفتر خاطرات یک دیوانه عاشق,دفتر خاطرات یکی از سربازان تصادف,
نویسنده: نیکا حکیمی